<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: مسلمانان مرا وقتی دلی بود</title>
	<atom:link href="http://m.emo.ir/1386/10/05/mosalmanan/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://m.emo.ir/1386/10/05/mosalmanan/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 14 Dec 2011 10:28:26 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.2</generator>
	<item>
		<title>By: احمد</title>
		<link>http://m.emo.ir/1386/10/05/mosalmanan/comment-page-1/#comment-295</link>
		<dc:creator>احمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://m.emo.ir/1386/10/05/mosalmanan.html#comment-295</guid>
		<description>عکسهای کهنه را نگاه می کنم
ز &quot;روزمرّگی&quot;
شهر خاطرات را گریزگاه می کنم
دریغ...
روزهای خوش به باد رفته اند...
دقیق تر نگاه می کنم
باورم نمی شود
وای...
مصیبت است
ولی خدای من ...
حقیقت است:
گاه نامهای آشنا هم ز یاد رفته اند!
آه...
حقیقت و مصیبت است:
روزهای خوش
حقیقتاً به باد رفته اند

رفیق سعید، یادمه از روزمرگی زندگی در دیدار آخر، شکایت داشتی به خاطر همین خودمو گذاشتم جای تو و گفتم اونچه رو که خوندی. ببخشید این دوتا پست آخر رو نخونده بودم. همین امشب که نه بهتره بگم نصف شب دیدم. به خاطر همین شعر یه پست عقبه. امشب هم که دیگه فرصت ویرایش شعرو ندارم به خاطر همین اگه بد یا تلخ شده مرامی ما رو ببخش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عکسهای کهنه را نگاه می کنم<br />
ز &#8220;روزمرّگی&#8221;<br />
شهر خاطرات را گریزگاه می کنم<br />
دریغ&#8230;<br />
روزهای خوش به باد رفته اند&#8230;<br />
دقیق تر نگاه می کنم<br />
باورم نمی شود<br />
وای&#8230;<br />
مصیبت است<br />
ولی خدای من &#8230;<br />
حقیقت است:<br />
گاه نامهای آشنا هم ز یاد رفته اند!<br />
آه&#8230;<br />
حقیقت و مصیبت است:<br />
روزهای خوش<br />
حقیقتاً به باد رفته اند</p>
<p>رفیق سعید، یادمه از روزمرگی زندگی در دیدار آخر، شکایت داشتی به خاطر همین خودمو گذاشتم جای تو و گفتم اونچه رو که خوندی. ببخشید این دوتا پست آخر رو نخونده بودم. همین امشب که نه بهتره بگم نصف شب دیدم. به خاطر همین شعر یه پست عقبه. امشب هم که دیگه فرصت ویرایش شعرو ندارم به خاطر همین اگه بد یا تلخ شده مرامی ما رو ببخش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
