این قافله عمر عجب می گذرد

۱-
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

۲-
بعضی وقتها ، که درسامون میموند برای شب امتحان ، کتاب رو که باز میکردیم ، میدیدیم دویست سیصد صفحه مطلبه و هیچیش رو بلد نیستیم ، آدم نمیدونست از کجاش شروع کنه ، فقط تند و تند از این صفحه می پریدیم به اون صفحه ، چند ماه وقت داشتیم و شب آخری یادمون میفتاد که باید درس هم بخونیم…
چند شب پیش که قرآن رو باز کردم دقیقا همین حس بهم دست داد.

۳-

علیرضا دهقان - نوروز ۸۳ - بم

علیرضا دهقان – بم – نوروز ۸۳

Add to Google Reader

شریفی

۱- جهادی امسال هم داره میاد، خیلی دوست داشتم امسال هم بتونم تو مجمع شرکت کنم ولی متاسفانه مشغله کاری نمیگذاره. خیلی هنر کنم گزارش پارسال رو زودتر درآریم که کارهای امسال لنگ گزارش نشه. البته خیلی کارش نمونده رضا و امیر دارند جدی پیگیری می کنند. اگه کسی هم میتونه کمک کنه بگه که کار سریعتر پیش بره.

۲- دیدم کار و کاسبی وبلاگم کساده گفتم به جای اینکه خودم بنویسم خوب میشه از دست نوشته های بچه ها استفاده کرد، تا قبل جهادی یه ده بیستایی از اینها میگذارم. شخصا از زحمات آقای شاکری جو بابت ” یادداشتهای همسفران” ممنونم.

دست نوشته فرید شریفی - دلوار - نوروز ۸۴

فرید شریفی – دلوار – نوروز ۸۴

Add to Google Reader

ببار ای بارون ببار

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای بارون ببار

Add to Google Reader

عنوان ندارد…

امروز کامنت یکی از بچه ها رو تو وبلاگ یکی دیگه خوندم…
دلم خیلی گرفت ، جهادی ما مثل بچه یتیم میمونه …
فقط همین یک آیه رو میتونم بنویسم…

esra-53.jpg

Add to Google Reader